سنجاقک آبی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دلتنگیهای بی پایان
برحسب اتفاقِ نه چندان غافلگیر کننده عضو یک انجمن شدم به نام انجمن فامیلی، اوایل برام زیاد مهم نبود که از حال و احوال آدمهایی بدونم که تنها اسم دومشون با من یکیه اما هیچ آشنایی و وجه اشتراکی بینمون نیست، اکثر این آدمها رو توی ختم میدیدم و اگه می خواستم به یاد بیارم که چه شکلی هستن تنها با لباس سیاه تصورشون می کردم، گاهی خبرمیومد که در فلان تالار عید امسال با تمام بزرگان فامیل برگزار میشه و یا یک نفر از اقوام از بین ما رفته، گاهی هم عکسهایی از قوم و خویشها دیده می شد که خاطره ایی رو از دوران کودکی زنده می کرد تا اینکه چند روز پیش متوجه شدم نوه عمه ی پدرم یک سری فیلمهای بسیار قدیمی از مهمانیهای فامیلی داره که به صورت چهار، پنج دقیقه ایی با بقیه اعضا به اشتراک گذاشته، چندتای اول رو باز نکردم تا اینکه دیدم زیر یکی از فیلمها نوشته شده به یاد دوتا از عمه هام که فوت شدن، کنجکاوی و دلتنگی باعث شد که ببینم، فیلمها واقعا قدیمی بودن انگار تصاویری بود از زمان پریان، مهمانیهای شلوغ و آدمهایی با سر و شکل هنرپیشه های اون دوران تا اینکه اواسط فیلم پدرم وارد صحنه شد، برای من اون بود که نقش اول فیلم رو داشت، با اون چهره ی دوستداشتنی و خنده های شیرینش، توی فیلم شاید پدرم 20 سالش بیشتر نبود، درست مثل اینکه رفتم به اون دوران، دورانی که پدرم هنوز یک جوون پر شر و شور بود، دلم براش تنگ شد، نه یعنی دلم براش تنگ بود اما دلتنگیه بیشتر شد انگار دلتنگیم که تا حالا یک گوشه آروم نشسته بوده پا شده و داره با کفشهای میخ دار اینور و اونور میره، دلم می خواست اون چند ثانیه از فیلم کش پیدا کنه و اصلا تموم نشه، دلم میخواست که یک قدرتی داشتم تا بتونم برم به گذشته و یک دل سیر ببینمش، توی فیلم اکثر اون آدمها رفته بودن، نمی دونم الان کجان اما دلم می خواد تصور کنم که توی یک مهمونی بزرگ دور هم جمعن و دارن میگن و میخندن، شاید پدرم داره سر به سر مادربزرگم میذاره و مادربزرگم ریز میخنده و حسابی قربون صدقه اش میره، دلم می خواد وقتش که رسید منم برم به جمعشون درست مثل روزهای قدیم.
| لینک | پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سارا فقیه نصیری |
بازگشت
خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم، یادم رفته بود که سنجاقک آبی بودم و یک چیزهایی هم می نوشتم، یعنی یادم رفته بود که منم می تونم بنویسم شاید درگیر قضاوت آدما شده بودم که بهم بگن نوشته هام به درد می خوره یا نه اما خوب هر کسی می دونه که هیچ وقت نمی شه همرو راضی نگه داشت در حالیکه خودت هم از خودت راضی باشی آخرش اینکه به یک جایی میرسی که بگی من همینم که هستم، کلیشه یا باسمه ایی، ضعیف یا بی استعداد، کوته بین یا سطحی، برای بهتر شدن می تونم سعی کنم اما نمی تونم فرار کنم یا قایم شم، شاید اسمش رو بشه گذاشت بالغ شدن،البته نه به معنی بزرگ شدن و عاقل شدن، به معنی قبول کردن هر آنچه که هستی و خوشحال بودن از اینی که هستی.
| لینک | شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سارا فقیه نصیری |
ضیافت
همه چیز تکمیل است
با
این سفره ی باز دل من
و
این شیرینی لبهای تو
| لینک | پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
پاهای کوچک و ضعیف مان می دویدند
در جاده ایی که انتهایش آفتاب می درخشید
ما چه خستگی ناپذیر و شاد
و خورشید
چه درخشان و پر نور
اما اکنون استخوانهایمان شکسته
در این جاده های پر گل و لای
بی هیچ نوری
یا راه تمیزی
گاهی می خزیم
گاهی به انتظار مرگ می مانیم
اما شاید فردا روز دیگری باشد
وقتیکه آفتاب دوباره درخشید
با هم خواهیم خندید
| لینک | پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
چه احساس غریبی
مثل بال زدن مداوم پروانه ایی در شکم
یا حرفهایی که تکرار می شوند
دوباره و دوباره
تنها در اعماق ذهنت
و باقی می مانند تا بپوسند روزی با جسمت
آرزوی چیزی که نمی دانی چیست
یا فرار از آنچه می خواهی تا سرحد مرگ
آنچه که زجرت می دهد در اوج لذت
یا دیوانه ات می کند در کمال عقلانیت
چه احساس غریبی
| لینک | دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
شاید روزی
شاید روزی جایی
به یاد بیاوری
که دانه ایی کاشته ایی به نام عشق
که آبش می دهم با خاطره ایی
شاید روزی بگذری
از کنارش آنگاه که شاخ و برگی دارد فراوان
و بیاسایی لحظه ایی در زیر سایه اش
با لذت
شاید روزی
| لینک | سهشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
آخرین بار که او را دید
نور نقره ایی رنگ ماه
نوازش می کرد چهره ی سردش را
آنجا که باد زمزمه می کرد
ترانه ایی را در گوش درختان بید
در شبی سرد و بی انتها
او در کنار معبود اما
معبود هزاران فرسخ دور از اینجا
با گریه در گوشش خواند
باز ترا خواهم دید
پس در انتظارم بمان
| لینک | پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |
انفجاری هولناک مرا با استخوانهایی در هم شکسته
مدفون می کند در زیر تلی از آوار
جایی که هیچ کس صدایم را نمیشنود
این تنها کابوسیست که فراموش می شود فردایش
درست مانند هر کابوس دیگری
اما وقتی در خبرها میبینم
موشکی به اشتباه خانه ایی را بر سر خانواده ایی افغان خراب می کند
و زنده ایی باقی نمی گذارد
اشکهایم بی اختیار فرو میریزد
برای کابوسی که دیگر فردایی ندارد
| لینک | سهشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |
خواب
بر فراز کوهی بلند
جایی که بود آسمانش پرتقالی رنگ
و دشتها زیر پایمان وسیع و سبز
تو بودی آنجا در کنارم
اما هیچ نفهمیدم این بود خواب من
یا که ما بودیم همه رویای تو
| لینک | چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |

