سنجاقک آبی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بازگشت
خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم، یادم رفته بود که سنجاقک آبی بودم و یک چیزهایی هم می نوشتم، یعنی یادم رفته بود که منم می تونم بنویسم شاید درگیر قضاوت آدما شده بودم که بهم بگن نوشته هام به درد می خوره یا نه اما خوب هر کسی می دونه که هیچ وقت نمی شه همرو راضی نگه داشت در حالیکه خودت هم از خودت راضی باشی آخرش اینکه به یک جایی میرسی که بگی من همینم که هستم، کلیشه یا باسمه ایی، ضعیف یا بی استعداد، کوته بین یا سطحی، برای بهتر شدن می تونم سعی کنم اما نمی تونم فرار کنم یا قایم شم، شاید اسمش رو بشه گذاشت بالغ شدن،البته نه به معنی بزرگ شدن و عاقل شدن، به معنی قبول کردن هر آنچه که هستی و خوشحال بودن از اینی که هستی.
| لینک | شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سارا فقیه نصیری |
ضیافت
همه چیز تکمیل است
با
این سفره ی باز دل من
و
این شیرینی لبهای تو
| لینک | پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
پاهای کوچک و ضعیف مان می دویدند
در جاده ایی که انتهایش آفتاب می درخشید
ما چه خستگی ناپذیر و شاد
و خورشید
چه درخشان و پر نور
اما اکنون استخوانهایمان شکسته
در این جاده های پر گل و لای
بی هیچ نوری
یا راه تمیزی
گاهی می خزیم
گاهی به انتظار مرگ می مانیم
اما شاید فردا روز دیگری باشد
وقتیکه آفتاب دوباره درخشید
با هم خواهیم خندید
| لینک | پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
چه احساس غریبی
مثل بال زدن مداوم پروانه ایی در شکم
یا حرفهایی که تکرار می شوند
دوباره و دوباره
تنها در اعماق ذهنت
و باقی می مانند تا بپوسند روزی با جسمت
آرزوی چیزی که نمی دانی چیست
یا فرار از آنچه می خواهی تا سرحد مرگ
آنچه که زجرت می دهد در اوج لذت
یا دیوانه ات می کند در کمال عقلانیت
چه احساس غریبی
| لینک | دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
شاید روزی
شاید روزی جایی
به یاد بیاوری
که دانه ایی کاشته ایی به نام عشق
که آبش می دهم با خاطره ایی
شاید روزی بگذری
از کنارش آنگاه که شاخ و برگی دارد فراوان
و بیاسایی لحظه ایی در زیر سایه اش
با لذت
شاید روزی
| لینک | سهشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٩ - سارا فقیه نصیری |
انفجاری هولناک مرا با استخوانهایی در هم شکسته
مدفون می کند در زیر تلی از آوار
جایی که هیچ کس صدایم را نمیشنود
این تنها کابوسیست که فراموش می شود فردایش
درست مانند هر کابوس دیگری
اما وقتی در خبرها میبینم
موشکی به اشتباه خانه ایی را بر سر خانواده ایی افغان خراب می کند
و زنده ایی باقی نمی گذارد
اشکهایم بی اختیار فرو میریزد
برای کابوسی که دیگر فردایی ندارد
| لینک | سهشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |
دوستم بدار برای آنچه که هستم
چرا که چیزی نیستم جز ساخته ی خیال تو
| لینک | شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |
باد صدای خنده هایم را در آغوش گرفت و برد
تا شاید بوزد روزی در کنار مزار خاموشم
| لینک | یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸ - سارا فقیه نصیری |

